همه چیز را نمی شود گفت.همه چیز را می توان خورد، اما همه چیز را نمی توان گفت! این را پدرم می گوید. البته من فکر می کنم که خوردن همه چیز هم کمی سخت است. مثلن خوردن مدفوع، ادرار و یا خوردن آب دهان پیرمرد چروکیده و بد بویی که لبهایت را به جای لپت بوسیده. همه چیز را نمی شود گفت... برادرم چشم هایش لوچ است و از اینکه سر راه دختر ها باشد و دختر ها نگاهش کنند خجالت می کشد. یادم می آید که آن روز برادر بزرگم او را با من به مدرسه فرستاد و به او سفارش کرد تا وقتی امتحانم را می دهم دم در مدرسه منتظرم بماند. بعد از امتحانم که آمدم دم مدرسه ، هر چه منتظرش ماندم پیدایش نشد. حتا خیابانی که مدرسه مان آنجا بود را چندین بار بالا و پایین کردم اما نمی دانم کدام گورستانی رفته بود. آخر سر در حالی که تمام بچه های مدرسه رفته بودند، من با قدم های لرزان به سمت خانه راه افتادم. روز وحشتناکی بود... به خانه که رسیدم آنقدر کتک خوردم که داشتم می مردم... به خاطر ولگردی و قال گذاشتن برادر لوچم. از آنجا که شانس من جایی گیر کرده که نمی شود گفت، و امکان نجاتش هم نیست، اگر چیزی هم می گفتم کسی حرفم را باور نمی کرد. همه چیز را نمی شود گفت... بچه های مردم خیلی که بشود تا پنج شش سالگی جایشان را خیس می کنند اما دختر من تا شانزده هفده سالگی اش ادامه دارد... این را مادرم گفت. راست می گفت؛ اما من که به عمد رخت خوابم را خیس نمی کردم. سنگ توالت را خیلی تمیز و واقعی می دیدم، وقتی که مطمئن می شدم در مستراحم شروع می کردم اما یکهو از خواب می پریدم و می دیدم که رخت خوابم مستراح شده! خیلی شب ها نمی خوابیدم و کشیک می دادم که مبادا آنچه را که نمی شود گفت اتفاق بیافتد... مخصوصن وقتی که جایی مهمان بودیم، اصلن نمی خوابیدم تا از دسته گل به آب دادن ، یا آب مسمومی به دسته گل دادن پیشگیری کنم ؛ اما خیلی اوقات هم از دستم در می رفت. یعنی می دیدی سر صبح خوابم می گرفت و آخر همان آش و همان کاسه. همه چیز را که نمی شود گفت...


